فقط گوشه چشمی از نگاه خداوند برای خوشبختی انسان کافیست
به امید آنکه همیشه در نگاهش باشی !

خدایا شکرت

.

خدای من “بهشتی ” دارد، نزدیک ، زیبا ، بزرگ
و به گمانم “دوزخی ” دارد ، کوچک، بعید
و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را
گاهی به بهانه یک دعا . . .

.

.

.

.آتشی که نمى سوزاند ابراهیم را
و دریایى که غرق نمی کند موسى را
کودکی که مادرش او را به دست موج هاى نیل می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد
آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد نمی توانند ؟
پس به تدبیرش اعتماد کن
به حکمتش دل بسپار
به او توکل کن و به سمت او قدمی بردار
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

.

.

.

.

آرزو کن
گوشهای ” خدا ” پر است از آرزو و دستهایش پر از معجزه
شاید بزرگترین آرزوی تو کوچکترین معجزه ی ” خدا ” باشد . . .

.

.

.

.

خدایا
بدون نوازش های تو میان دست های زندگی مچاله می شویم
نوازشت را از ما نگیر

.

.

.

.

یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن
اگر ” خدا ” را یافتی هر چه باختی مهم نیست . . .

.

.

.

.

عزیزم ، چرا انقدر غصه می خوری ؟
یادت نره من حواسم بهت هست
دوستدارت خـــــــــــــــــدا

.

.

.

.

دلم گرم خداوندیست که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه میریزد
چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم
دلم گرم است ، میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم برایت من ، خدا را آرزو دارم . . .

.

.

.

دوسش داری ؟
حس خوبیه همیشه کنارته ؟
با کدوم اسم قشنگ صداش میکنی ؟
تا حالا سرتو گزاشتی رو شونش و گریه کنی ؟
تا حالا ازین که همیشه کنارت بوده تشکر کردی ؟
چندبار ناراحتش کردی ؟
داد زدی بگی دوست درام ؟
تا حالا بدی تورو خواسته ؟
داری بهش فکر می کنی ؟
خدارو میگما !

.

.

.

.

خدایا
گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک
این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور . . .

.

.

.

.

گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد
وقتی دستی را به یاری می گیری
بدان که دست دیگرت در دست خداست

.

.

.

.

مواقع شادی ، ستایش “خدا”
مواقع سخت ، یافتن “خدا”
مواقع آرام ، پرستش “خدا”
مواقع دردناک ، اعتماد به “خدا”
و در تمامی مواقع تشکر از ” خدا ” را فراموش نکن . . .

.

.

.

.

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند
یوسف لبخندی زد
یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟
این جا که جای خنده نیست
یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند
با این که برادران نیرومندی دارم ؟
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد
تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست

.

 گروه رسانه ای وب سایت بزرگ شبهاے تنهایی

سپـــــــاس از حضور گرمتانــــــــ