و این هم از عاشقانه ای با مخاطب خاص :
سرشاری از زیبایی و لطافت عاشقتم ! عاشقتم ! کثافت !

با ما در وب سایت بزرگ شبهای تنهایی همراه باشید .

 

 

آنقدر گفتند فلان شعر یا ترانه ات مخاطب خاص دارد یا نه ، این را برای که گفتی، آن را برای چه گفتی ، که قصد کردم واقعاً عاشقانه ای بگویم ؛ آن هم با مخاطب خاص … باور نمی کنید؟ به جان شما!

فلذا ، فرد مورد نظر را چند لحظه در نظر گرفتم و قلم و کاغذ را آماده کردم. آنگاه نوشتم : «بالا بلند!…» واااای ! چه دروغی ! فرد مذکور کجایش بالابلند بود؟ یا بالای کجایش بلند بود؟ خط زدم رفت پی کارش! نوشتم : «مهربان!» برو برادر من ! مهربان کیست؟ او کی با تو مهربان بوده؟ هی تو جملات با احساس نثارش می کردی و او فقط مانده بود روزی سه وعده کتکت بزند. خط زدم … رفت!

نوشتم : «بیا … » تا آمدم کلمه بعد را بنویسم ناگهان بطور ناخودآگاه ، خودکار را با وحشت به سمت دیگری پرتاب کردم. آخر وقتی گفتم بیا چهره درهمش را آن هم هنگام آمدن به اتاقم تصور کردم. بیا را اول به نیا تبدیل کردم که این نکبت از زندگی ام دور شود و سپس کاملاً خط زدم … رفت!

نوشتم :«زیبای مـَ… اووووغ!» ببخشید ! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم! کاغذ را به گند کشیدم و سپس دور انداختم.
القصه دیدم با این کلمات و جملات به نتیجه ای نمی رسم ، گفتم سری به اشعار دیگران بزنم.
این بار به سراغ چند شعر عاشقانه رفتم و باز هم با در نظر گرفتن همان فرد ، آن اشعار را به گونه ای که شایسته ی وی باشد تغییر دادم.
نرود دیده و عقل و خرد و جان ، تو برو
که مرا دیدن تو می کشد آسان، تو برو

*****
آمدی جانم به قربانت برو دیگر نیا
هر کجا که می روی جانا فقط اینور نیا
*****
ای خار چشم مردم بینا برو بمیر
ای خنجر دل من تنها برو بمیر
از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی
هرجا که رفتنی شدی آنجا برو بمیر
*****

این ها را که نوشتم ، نگاهی به نوشته ها کردم و نگاهی به خودم. انصافاً جگرم حال آمده بود. ولی متاسفانه مشکلی که وجود داشت این بود که اولش قول داده بودم عاشقانه ای بگویم با مخاطب خاص. ای کاش فقط قول مخاطب خاصش را داده بودم. آنوقت راحت میشد چیزهایی مثل همین شعر ها نوشت. اما حیف که قول داده بودم.

کمی فکر کردم. فرد مذکور را چند باری سبک و سنگین ،زوم این و زوم اوت ، و حتی چندین بار روتِیت کردم . کم کم داشت به دلم می نشست . مخصوصاً در حالتی که 90 درجه به راست چرخیده بود. در همین حال فرصت را غنیمت شمردم و یک مصرع نوشتم. کمی دیگر هم به خودم فشار آوردم و دو واژه هم برای مصرع دوم نوشتم. فقط یک واژه برای تکمیل احساسم کم داشتم. در همان حال بودم که گوشی موبایلم زنگ خفیفی خورد. بله … پیامی بود از همان شخص مذکور. پیام را که خواندم ، بلافاصله کلمه ی مناسبی به ذهنم آمد که خیلی زود بعنوان آخرین واژه، به عاشقانه ام اضافه کردم.

و این هم از عاشقانه ای با مخاطب خاص :
سرشاری از زیبایی و لطافت عاشقتم ! عاشقتم ! کثافت !

 

.

 گروه رسانه ای وب سایت بزرگ شبهاے تنهایی

.

سپـــــــاس از حضور گرمتانـــــــــ