قاسم آن نو باوه باغ حسن
گوهر شاداب دریاى محن

شیر مست جام لبریز بلا
تازه داماد شهید کربلا

سیزده ساله جوان نونهال
برده ماه چارده شب را به سال

قامتش شمشاد باغستان عشق
روش مرآت نگارستان عشق

ghasem ebne hasan

.

.

.

بسکه میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است

دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل است
دیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی

بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل است

.

.

.

.

.

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحب ِ عمامه ی تو دعوا بود
به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم
هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!
ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی – بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!
چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود
زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود
برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!!!
تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام
به فكر جایزه ی بردن سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سوی ِ گودال، عمه تنها بود

.

.

hazrat ghassem

.

.

برای پرزدنت حجم آسمان كم بود
ولی به بال وپر خسته ات،توان كم بود
شتاب كردی و واماند بند نعلینت
چقدر شوق شهادت! مگر زمان كم بود؟
چرا تو را همه ی كوفه سنگ باران كرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟
چرا تو را همه ی كوفه سنگ باران كرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟
جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد
برای كشتن تو بغض نهروان كم بود
به فكر جایزه ی بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره هایشان كم بود
نفس كشیدنتان رنگ وبوی زهرا داشت
میان سینه ی تو چند استخوان كم بود

.

.

.

.

ای گل یاسمن، یادگار حسن
بعد از تو قاسمم، خزان شده چمن
شکستی با رفتنت دل من، (غم مرگت گشته قاتل من)
میوه قلب حسن، شده ای صد پاره تن
قاسم ابن مجتبی.

.

.

.

.

hazrat ghassem2

.

.

.

اگر روز است قرص ماه پس چیست؟

اگر دریاست دلو چاه پس چیست؟
اگر رزمنده خود و جوشنش کو؟

عبا و قامت کوتاه پس چیست
***
چنین که بی قراری وای بر من
سوار بی مهاری وای بر من
علی اکبر که جوشن داشت آن شد
تو که جوشن نداری وای بر من
***
خدایا این پسر آیینه ی کیست؟
میان خاک این گنجینه ی کیست؟
صدای خُرد گشتن آید اما
صدای استخوان سینه ی کیست؟

.

.

.

.

hazrat ghassem3.

.

.

سیـــزده بار دلــم در محــن است
تا سحر ذکر دلم یا حسن است

آن شهیدی که شب روضه ی اوست
سیزده ساله ترین بی کفن است

.

.

.

.

.

چون گل باغ حسن از خیمه گاه آمد برون
از میان ابر گفتی قرص ماه آمد برون

تا ببیند وقت رفتن روی ماهش را تمام
همچو خورشیدی ز برج خیمه گاه آمد برون

زینب غمدیده بهر دیدن خورشید و ماه
از حرم با ناله و فریاد و آه آمد برون

از پی نوشیدن جام شهادت ، آن یتیم
چون دُر خونین ز دریای سیاه آمد برون

سوی میدان تاخت قاسم چون صدای العطش
از خیام کودکانِ بی گناه آمد برون

.

.

.

.

.

.

العطش گفتنت کبابم کرد/سوخت از پای تا سرم، قاسم
سخت باشد به من عزیز دلم/که تو را کشته بنگرم، قاسم

.

.

 گرداوری : گروه فرهنگی وب سایت بزرگ شبهاے تنهایی

سپـــــــاس از حضور گرمتانـــــــــ

جدیدترین ها به زودی آپدیت خواهند شد