پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛

اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات،
کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی
غصه‏ هاییرا خوردی که مال تو نبودند!

ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته
روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛

.

.

اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده ‏ام تا به جای
آویختن برشانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم.
سایه ‏ات کم مباد ای پدرم!

آن روزها، سایه‏ ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی
می‏ ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛

اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب
لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.

.

.

دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم.
ساعت جیبی ‏ات را که نگاه می‏کنی
یادم می ‏آید که وقت غنچه ‏ها تنگ شده؛

درست مثل دل من برای تو.
این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات
هم ‏معنی، کنار هم چیده شده ‏اند.

یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر
ترجمه علی علیه ‏السلام است.

.

 گرداوری : گروه رسانه ای وب سایت بزرگ شبهاے تنهایی

.

سپـــــــاس از حضور گرمتانـــــــــ

جدیدترین ها به زودی آپدیت خواهند شد !