بهار می آید؛ با چمدانی پر از شکوفه و لبخند.


چشم هایش، آمیزه خورشید و ابر؛
دلش آینه بندان سبزه و باران.

نوروز از راه می رسد و خاک، در رستاخیزی
شگفت، رستن آغاز می کند.

.

.

مردمان شهر، دست در دست مهربانی با گل و آینه به شادباش هم می روند.
از قلب ها پنجره هایی بی شمار به سمت هم گشوده می شوند
و این گونه، جشنواره انسان و طبیعت افتتاح می شود.

.

بهار آمده تا به ما بگوید لحظه ها چون ابر در گذرند؛
تا به این همه تحول و تغییر، به دیده عبرت بنگریم.

پروانه ها، کاسه های شبنم در دست، بر فراز گل ها درآمد و شداند.
پرستوها برف از بال ها تکانده، امیدوار به سوی لانه ها بازمی گردند.

.

.

گاه، خورشید می تابد و بر ابرها پادشاهی می کند و گاه، باران می بارد
و بر پیکر آسمان و زمین، لباس طراوت و تازگی می پوشاند.

هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی؛
چنان که زمستان می رود و بهار می آید،
شب می رود و روز می آید؛

.

.

ما نیز روزی به جهان می آییم و ناگزیر باید
به سمت مقصدی ابدی،جاده های زمان را طی کنیم.

نوروز می آید تا گرد غفلت را از رخسارمان بشوید
و از خواب های دراز خرگوشی
بیدارمان کند.

تا بدانیم که ایستایی و رکود، شیوه مرداب است.

.

.

یا مقلب القلوب!
قلب های زنگار گرفته مان را به یادت به رودخانه
روشنی می سپاریم و در تار و پودش بذر مهر می باشیم.

ای تدبیرکننده روز و شب، ای تغییردهنده حال ها!
یاری مان کن تا با سلاح عشق و صداقت و ایمان،
به بهترین حال ها دست یابیم.

وقتی غبار تیرگی و کینه را از روح و جانمان تکانده باشیم،
در دل های آفتابی مان هفت سین سلام
و سادگی گسترده خواهد بود.

.

.

 گرداوری : گروه رسانه ای سایت شبهای تنهایی

.

سپـــــــاس از حضور گرمتانـــــــــ

جدیدترین ها به زودی آپدیت خواهند شد !