ای آیینه عصمت سبز، ای بوی بهشت بی نشان، ای اشک عرش بر کرانه کوثر، ای خاتون نور و ای تحفه آسمانی، ای پاره آفتاب شب در غربت خورشید، ای حوریه در زمین و انسیه در آسمان. ای ودیعة الرسول در مفتاح فردوس و پرتو رسالت و بوی خوش محمّدی. ای شکوفه عصمت که از زلال کوثر، لاله های زهرایی به کعبه عفاف اعطا کرده ای. ای کشتی پهلو گرفته که گلوبند عصمت را در راه فدک با یاس کبود به خانه آوردی.

.

ای بانوی آفتاب که از لهیب آتش در خانه تو کوثر اشک ما از میان شعله ها چون چشمه خون بر بستر شهادت می بارد….

این خروشی است در دفاع از حریم حقّ از سوخته سینه زهراییان: ای آتش افروز از خشم فاطمه حذر کن…

.

مرد خیبر، مرد خندق، علی علیه السلام تا شنید فاطمه رفت ، از پای افتاد. آبی بیاورید…

در کنارش می گفت: ای کوثر خدا، ای دختر رسول، ای اُنس مهربان، این دل رمیده ما را دیگر چه کسی انیس و مونس باشد؟

یک بار دیگر آسمان گرفت و خنجر تبار قابیل، خورشیدی دیگر را که در ابتدای طلوع خود بود، بر سجاده خون از پای انداخت.

رسول صلی الله علیه و آله وسلم از تنهایی درآمد و علی علیه السلام غربت خود را به سوگ نشست. و حرامیان سرمست، که علی علیه السلام تنها شد؛ چون بی همتا شد.

.

زهرا علیهاالسلام ؛

ای کوثر خدا؛ ای ادامه نبی صلی الله علیه و آله وسلم ؛ ای همتای علی علیه السلام ؛ ای مشکاة خدا؛ ای مصباح هُدا؛

ای «و الشمس و الضحی»؛ ای معنی جمال؛ ای تفسیر جلال؛ ای تاویل کمال؛ ای واژه وفا؛ ای آیه صفا؛ ای سوره «هل اتی»؛ ای خورشید رسالت؛ ای قمر ولایت؛ ای زهره هدایت؛…

بر ما ببخشای، از خانه گِلی تو شنیدیم اما از رنج قرن ها بلوغ بیداری، و راز کوفتنِ دَرْکوب هایت هرگز. وصف تو گفتیم ـ و چه بی رمق ـ که بلندای خورشید را، در عاریت ماه تمنّا کردیم.

.

من اشک های تو را بر کوبه های کوچه پس کوچه های سرد و خسته مدینه یافتم.

خط تو را که بر پوست هر ستاره، غزل آفتاب را می نوشتی، خواندم.

من نشان کبودین تو را از قافله هایی که از کناره بقیع می گذشتند گرفتم….

این شعله های عشق توست که انسان خسته را به میهمانی آفتاب می خواند. در حجم نگاه تو افق هم رنگ می باخت. سبزی این سال ها هنوز وام دار آن نگاه بلندی است که از قله ناپیدای تو سر زد.

من با نوای آشنای تو از قناعت انجمادها و از پس کوچه های حقیر خلافت ها رهیدم… اوج تسلیت تو را آن جا که مردِ راه را پای انداخت شناختم. من در خاموشی قبرت تابش هزاران خورشید را دیدم. اگر قبرت را نشانی نیست چه باک؟ هر سنگْ نبشته ای حکایت تو را دارد…

.

ای ایّوب بلاها؛

ای یعقوب فراق ها؛ ای یوسف جغاها؛ ای کوه پر ابهت؛ ای جاری محبّت؛ ای چشمه طهارت؛ ای اسوه خدایی؛ ای جلوه الهی؛ ای عشق کبریایی؛… ای آفتاب سفر کرده، من فریاد سبز تو را، که از پشت دیوار قرن ها هنوز به گوش می رسد شنیدم. …من در جغرافیای خانه گلی تو، تا ریخ های تاریخ را دیدم.

من در ناله های تو بر زمینِ از دست رفته ات، طهارت چشمه غدیر را و در ارتفاع نگاهت قیام طوفان را دیدم…

.

 گرداوری: گروه فرنگی وب سایت بزرگ شبهاے تنهایی

.

.

سپـــــــاس از حضور گرمتانـــــــــ

جدیدترین ها به زودی آپدیت خواهند شد !