باسلام خدمت دوستان خوب شبهای تنهایی.

در این پست ما برای شماعزیزان یک حکایت بسیار جالب و خواندنی 

را در نظر رفته ایم که امید واریم از خواندن آن لذت ببرید.

بامادر وب سایت بزرگ شبهای تنهایی همراه باشید.

 

.

.

حکایت2

.

.

ملانصر الدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی

حماقت اورادست می انداختند.

دوسکه به او نشان می دادند که یکی شان طلابود و یکی دیگر نقره.

اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

این داستان در تمام منتطقه بخش شد.

هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان میدادند و

ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

تا اینکه مرئ مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین

را اینطور دست می انداختتند ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت..

هر وقت دوسکه به تو نشان دادند

سکه طلا را بردار .

اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر

دستت نمی اندازند .

ملا نصرالدین پاسخ داد….

ظاهرا حق با شماست اما اگر سکه طلا را بردارم

دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم.

شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.

اگر کاری که میکنی هوشمندانه باشد

هیچ اشکالی ندارد که تورا احمق بدانند.

.

.

حکایت1

.

.

.

.

به دلیل بروز رسانی پست ها از مطالب جدید در صفحه اصلی سایت هم دیدن نمایید(کلیک کنید)

خبرنامه

درصورت رضایت دوستان از ما,لطفا مارو با نام عنوان سایتمون

در وبلاگ یا وب سایتتون لینک نمایید!

باتشکر!