بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد

و کنارم نشست

گفت مگر کودک شده ای که با خاک بازی میکنی

گفتم نه ولی از بازی آدمهایت خسته شدم

همان هایی که حس میکنند هنوز خاکم و روح تو در من دمیده نشده

من با این خاک بازی میکنم تا آدمهایت را بازی ندهم

.

talk with god (2)

خدا خندید

پرسیدم خدا چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد بازی داشت را بسوزانم

خدا اما ساکت بود گویا از من دلخور شده بود…

گفت : تو را از خاک افریدم تا بسازی نه بسوزانی

 تو از خاک از عنصری برتر ساختم از خاک ساختم

که با آب گل شوی و زندگی ببخشی

از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگی میکنی

با خاک ساختمت تا با باد برقصی،

.

talk with god (1)

.

تو را ازخاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب باد تو را بازی داد

تو برخیزی سر بر آوری در قلبت دانه عشق بکاری

و رشد دهی و از میوه شیرینش لذت ببری تو از خاکی و به خاکی بودنت ببال…..

و من هیچ نداشتم برای گفتن به خدا

.

liner (2)

خبرنامه

سپـــاس از حضور سبزتــــــان

منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم