از شعر خسته ام ، از تو از خودم

از این همه تکرار های تکراری

از معشوقه های خیالی و توهم گرفتاری

من از تمام واژه های ادبی نیز خسته ام

از استعاره ها…

از تشبیه نام تو به آرامش مطلق من

از خنداندن تو بجای اخم کردن

از تلاشهای بیهوده برای بدست آوردن

از اینهمه “از”ها که شعر را خراب کرده اند

مرا نیز … ویران کرده اند

ننویس!

ای دست ، دگر ننویس!

دگر ز هرچه بر سرت آمد شعر ننویس

دگر ز عشق ، ز مستی ، ز هجر ننویس

به دادگاه قلم حکم کاغذ دل سیاه گشتن شد

تورا به جان هرچه عشق ز عشق دیگر ننویس !!!

shabhayetanhayi.ir