گل را به طرف بابا دراز كرده بود

ميگفت : بابا جون بگير

بابا نگاه ميكرد و گريه ميكرد

تعجب كردم  كه چرا گل رو نميگيره

پرستار كه ملحفه رو كنار زد

دلم آتيش گرفت

دو دستو دو پاي پدر قطع شده بود

پدر گريه ميكرد و دختر بهش زل زده بود

shabhayetanhayi.ir_522235