غنچه از خواب پرید … و گلی تازه به دنیا آمد … خار خندید و بدو گفت : سلام … لیک افسوس جوابی نشنید … خار رنجید ولی هیچ نگفت … ساعتی چند گذشت … گل چه زیبا شده بود … دست بی رحم که آمد نزدیک … گل مغرور ز وحشت پژمرد … یک خار در دست خلید … و گل از مرگ رهید … صبح فردا که رسید … خار با شبنمی از خواب پرید … گل صمیمانه به او گفت : سلام …

4541_71111211